روان
#۱۰۵٬۴۵۳
glib
روان، سلیس، چرب زبان، زبان دار، لیز، لاقید
fluent
روان، سلیس، فصیح
easy
آسان، سهل، بى زحمت، آسوده، ملایم، روان، سلیس
fluid
سیال، روان، نرم و آبکى، مایع، متحرک
ghost
شبح، روح، روان، جان، خیال، تجسم روح، چون روح بر خانه ها و غیره سرزدن
handy
با دست انجام شده، دستى، دم دست، آماده، موجود، قابل استفاده، سودمند، چابک، چالاک، ماهر، استاد در کار خود، روان، بسهولت قابل استفاده، سهل الاستعمال
liquid
مایع، آبگونه، چیز آبکى، روان، سلیس، (در مورد کالا) نقد شو، پول شدنى، سهل و ساده
psyche
(افسانه یونان) شاهزاده زیبایى که " کوپید " (Cupid) به دام عشقش گرفتار شد، روان، روح
smooth
سطح صاف، قسمت صاف هر چیز، هموار، نرم، روان، سلیس، بى تکان، بى مو، صیقلى، ملایم، دلنواز، روان کردن، آرام کردن، تسکین دادن، صاف شدن، ملایم شدن، صاف کردن، بدون اشکال بودن، صافکارى کردن، صاف، هموار کردن
spirit
روح، جان، روان، رمق، روحیه، جرات، روح دادن، به سر خلق آوردن
cursive
پیوسته، روان، خط شکسته
profluent
پرجریان، جارى به مقدار زیاد، سارى، روان، سرشار
versatile
داراى استعداد و ذوق، روان، سلیس، گردان، متحرک، متنوع و مختلط، چند سو گرد، تطبیق پذیر، همه کاره
soapy
صابونى، صابون دار
facile
آسان، به آسانى، به آسانى قابل اجرا، سهل الحصول خودمانی