رفتن
#۱۰۳٬۶۹۲
go
(past: went ; past participle: gone) ـ رفتن، روانه ساختن، رهسپار شدن، عزیمت کردن، گذشتن، عبور کردن، کار کردن، گشتن، رواج داشتن، تمام شدن، راه رفتن، نابود شدن، روى دادن، بر آن بودن، درصدد بودن، راهى شدن
going
رفتن، پیشرفت، وضع زمین، مسیر، جریان، وضع جاده، زمین جاده، (معمارى) پهناى پله، گام، (م.ل.) عزیمت، مشى زندگى، رایج، عازم، جارى، معمول، موجود
mog
دور شدن، رفتن، عازم شدن، دزدانه رفتن
out
خارج، بیرون از، خارج از، افشا شده، آشکار، بیرون، خارج از حدود، حذف شده، راه حل، اخراج کردن، اخراج شدن، قطع کردن، کشتن، خاموش کردن، رفتن، ظاهر شدن، فاش شدن، بیرونى out ـ (99)
skip
(از روى چیزى) پریدن، ورجه ورجه کردن، از قلم اندازى، سفید گذاردن قسمتى از نقاشى، جست و خیز کردن، تپیدن، پرش کردن، رقص کنان حرکت کردن، لى لى کردن، بالا و پایین رفتن، جست، جست زدن، جست بزن خودمانی
gang
دسته، جمعیت، گروه، دسته جنایتکاران، خرامش، مشى، گام بردارى، رفتن، سفر کردن، دسته جمعى عمل کردن، جمعیت تشکیل دادن
betake
بخشیدن، عطاء کردن، صرفنظر کردن، توصیح کردن، واگذاردن، ربودن، رفتن
skidoo
(skiddoo =) ـ عازم شدن، رفتن، برگ، گمشو
skiddoo
(skidoo =) ـ عازم شدن، رفتن، برگ، گمشو
bop
زدن، تصادف کردن، برخورد کردن، تصادم کردن، وزش، دمیدن
due
بدهى، قابل پرداخت، مقتضى، مقرر، حق، ناشى از، موعد پرداخت، سر رسد، حقوق، عوارض، پرداختنى واژه هاى شامل
blow
(past: blew ; past participle: blown) ـ دمیدن، وزیدن، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن، ترکیدن
begone
(به صورت امر) خارج شو، عزیمت کن، دورشو
depart
راهى شدن، روانه شدن، حرکت کردن، رخت بربستن
departure
حرکت، عزیمت، کوچ، مرگ، انحراف