رفتار کردن
#۱۰۳٬۶۳۹
treat
رفتار کردن، تلقى کردن، مورد عمل قرار دادن، بحث کردن، سر و کار داشتن با، مربوط بودن به، مهمان کردن، عمل آوردن، درمان کردن، درمان شدن، خوراک رایگان، چیز لذت بخش
behave
رفتار کردن، سلوک کردن، حرکت کردن، درست رفتار کردن، ادب نگاه داشتن
act
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن
demean
پست کردن، رفتار کردن
handle
گراندن، گذاشتن و برداشتن دستگیره، دسته، قبضه شمشیر، وسیله، لمس، احساس با دست، دست زدن به، به کار بردن، سرو کار داشتن با، رفتار کردن، استعمال کردن، دسته گذاشتن
do
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین
bear
(past: bore ; past participle: borne, born) ـ بردن، حمل کردن، در بر داشتن، داشتن، زائیدن، میوه دادن، (مجازى) تاب آوردن، تحمل کردن، مربوط بودن (on و upon) ـ خرس، سلف فروشى سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتى ارزانتر از قیمت واقعى، (با حروف درشت) لقب روسیه و دولت شوروى
deal
(past: dealt ; past participle: dealt) ـ مقدار، اندازه، قدر، حد، معامله کردن، سر و کار داشتن با، توزیع کردن
walk
راه رفتن، گام زدن، گردش کردن، پیاده رفتن، گردش پیاده، گردشگاه، پیاده رو، راه پیما، گردش کننده، راه رونده، راه رو
acquit
(حقوق) تبرئه کردن، روسفید کردن، برطرف کردن، ادا کردن، از عهده برآمدن، انجام وظیفه کردن، پرداختن و تصفیه کردن (وام و ادعا)، (حقوق) اداى (دین) نمودن، برائت (ذمه) کردن
deport
تبعید کردن، حمل، اخراج
comport
سازش کردن، جور بودن، تحمل کردن، در بر داشتن، حامل بودن، رفتار