رساندن
#۱۰۲٬۸۱۴
convey
رساندن، بردن، حمل کردن، نقل کردن
give
(past: gave ; past participle: given) ـ واگذار کردن، دادن (به)، بخشیدن، دهش، دادن، پرداخت کردن، اتفاق افتادن، فدا کردن، ارائه دادن، بمعرض نمایش گذاشتن، رساندن، تخصیص دادن، نسبت دادن به، بیان کردن، شرح دادن، افکندن، گریه کردن
imply
دلالت کردن، ایجاب کردن، مطلبى را رساندن، ضمنا فهماندن، دلالت ضمنى کردن بر، اشاره داشتن بر، اشاره کردن، رساندن
extend
توسعه دادن، تمدید کردن، عمومیت دادن، دراز کردن، طول دادن، رساندن، ادامه دادن، منبسط کردن
impart
سهم بردن، بهره مند شدن از، رساندن، ابلاغ کردن، افشاء کردن، بیان کردن، سهم دادن، بهره مند ساختن، افاضه کردن
supply
فرآورده، تهیه کردن، رساندن، دادن به، عرضه داشتن، تدارک دیدن، تولید کردن، موجودى، لزوم، آذوقه، منبع، تامین کردن
forward
جلو، پیش، به بعد، جلوى، گستاخ، جسور، فرستادن، رساندن، جلو انداختن، (فوتبال) بازى کن ردیف جلو، به جلو، ارسال کردن
transmit
فرا فرستادن، پراکندن، انتقال دادن، رساندن، عبور دادن، سرایت کردن، مخابره کردن، فرستادن
broadcast
(past: broadcast ; past participle: broadcast) ـ پراکندن، داده پراکنى، منتشر کردن، اشاعه دادن، رساندن، پخش کردن (از رادیو)، سخن پراکنى
understand
(past: understood ; past participle: understood) ـ فهمیدن، ملتفت شدن، دریافتن، درک کردن، رساندن
put in
کنار آمدن با، مداخله کردن، رساندن، تقاضا کردن، پیشنهاد دادن
steer
راندن، بردن، راهنمایى کردن، هدایت کردن، گوساله پروارى، رهبرى، حکومت، اداره کردن
carry
رقم نقلى، بردن، به دوش گرفتن، حمل کردن، حمل و نقل کردن
conduct
رفتار، سلوک، هدایت کردن، بردن، اداره کردن
express
بیان کردن، سریع، اظهار داشتن، ادا کردن، سریع السیر، صریح، روشن، ابراز کردن واژه هاى شامل
communicate
گفتگو کردن، مکاتبه کردن، کاغذ نویسى کردن، مراوده کردن، ارتباط برقرار کردن